الهام مي گيرم ازسكون بركه

و از معاشقه ي دو تمساح خفته در آسمان سبز برگ!

جنگ دو قوچ نيز آماده باش من است

بر كلمات گريزپا

و شعر مي سرايم...

و مي خوانم...

به هنگام مرگ نيلوفر پژمرده ي مرداب...

باشد تا در مراسم مرده خورانِ زينتي

بلند بلند آوازي سر دهم

براي كفتاران پاپس كشيده ي روياها...

آري

الهام مي گيرم از سكون تو

.......................................

نيرويي كه خير رو از شر تشخيص ميده و انسان رو ملزم به انجام عمل اخلاقي ( خير ) ميكنه و از انجام عمل غيراخلاقي ( شر ) بازميداره، منشا دروني داره يا بيروني؟

همونطور كه افلاطون، ارسطو و كانت گفتن :غريزي و فطريه؟ عاطفي و عقلانيه؟ يا همه ي اين موارد در كنارهم قدرت تشخيص به انسان ميده؟

يا نه؟ كلا غريزي نيست و بستگي به شرايط ميحط و اجتماع داره؟ و حاصل و نتيجه ي تجربه اس؟

اصلا چطور بايد تشخيص داد؟

.......................................

تو هر لحظه چندبار صدات بزنم تا بياي؟ فرصت كمه دختر.

بيا... گوش كن چطور صدات مي زنم...

وقتي كه خواستي بياي، ياقوت رو هم بيار.

ميخوام قبل از هر عملي ، با تو حرف بزنم. مي تونيم يكبار ديگه تو همون پارك و روي همون نيمكت بنشينيم...

شايد به هواي حضور هردومون، پيرمرد هم پيداش بشه...

نسيم منتظرته ...

.......................................

دستانم نوازش دستانت را مي طلبد در اين شبي كه توهمات از ديوار اين سو نيز، براي خرد كردن استخوان هايش آمده اند. فقط همين  ديوار نارنجي از حمله ي آنها در امان مانده بود... ديگر گريز از آنها ممكن نيست...